المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

677

مروج الذهب ( فارسى )

رهبرى كرد و گفت جائى به تو نشان مىدهم كه از دشت بالاتر و از فلات پائين‌تر باشد و او را به جائى كه اكنون كوفه است راهنمائى كرد . مسعودى گويد : عمر اجازه نميداد هيچكس از عجمان وارد مدينه شود مغيرة بن شعبه به دو نوشت « من غلامى دارم كه نقاش و نجار و آهنگر است و براى مردم مدينه سودمند است اگر مناسب دانستى اجازه بده او را بمدينه بفرستم . » و عمر اجازه داد . مغيره روزى دو درهم از او ميگرفت وى ابو لولو نام داشت و مجوسى و از اهل نهاوند بود و مدتى در مدينه ببود آنگاه پيش عمر آمد و از سنگينى باجى كه بمغيره ميداد شكايت كرد عمر گفت « چه كارهائى ميدانى » گفت « نقاشى و نجارى و آهنگرى » عمر گفت « باجى كه ميدهى در مقابل كارهائى كه ميدانى زياد نيست » و او قرقر كنان برفت يك روز ديگر از جائى كه عمر نشسته بود ميگذشت عمر به دو گفت شنيده‌ام گفته‌اى اگر بخواهم آسيائى ميسازم كه با باد بگردد » ابو لؤلؤ گفت « آسيائى براى تو بسازم كه مردم از آن گفتگو كنند » و چون برفت عمر گفت « اين برده مرا تهديد كرد » و چون ابو لؤلؤ بانجام كار خود مصمم شد خنجرى همراه برداشت و در يكى از گوشه‌هاى مسجد در تاريكى بانتظار عمر بنشست عمر سحرگاه ميرفت و مردم را براى نماز بيدار ميكرد و چون بر ابو لؤلؤ گذشت برجست و سه ضربت بعمر زد كه يكى زير شكم او خورد و همان بود كه سبب مرگش شد و دوازده تن از اهل مسجد را ضربت زد كه شش تن از آنها بمردند و شش تن بماندند خويشتن را نيز با خنجر بزد كه بمرد . عبد الله بن عمر هنگام مرگ پيش پدر رفت و گفت « اى امير مؤمنان يكى را بجانشينى خود بر امت محمد برگمار كه اگر چوپان شتران يا گوسفندان تو بيايد و شتر و گوسفند را بىچوپان رها كرده باشد ملامتش ميكنى و ميگوئى چرا امانتى را كه پيش تو بود بىسرپرست رها كردى چه رسد اى امير المؤمنين به - امت محمد پس يكى را بجانشينى خود تعيين كن » گفت « اگر جانشين تعيين كنم